تبليغاتX
شهر فرنگ!!!

سکوت...

ابرها می رقصند ، در ضیافت امواج و حلقه بر شمس می بندند !

  بوی مولانا می آید

باز صحبت از هجر و دیوانگیست

 

دیگر نشانی از خورشید نیست ، و ابرها به رنگ دریا کبود ،

از داغ شمس تا غروب راهی نیست ،

  و من به طلوع چشم دارم!

 

به رنج نمی اندیشم ،

  که درد نوش دارویی بود که مرا به فراخوانی قابله ای برد تا خویش را بیافریند !

جدا از من و ما !

 

صدای مرد سوار مرا به خویش می خواند !

 دخترک ، اسب ِ نجیبی است !

و من به نسیم می اندیشم که بی حضور شمس هنوز هست !

  نوازشگر و مواج به وسعت دریا!

 

کودک می پرسد :

  چرا آسمان سرخ است ؟ خورشید به کجا رفت؟

و من سکوت می کنم ....!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 17:37 توسط شقایق |