تبليغاتX
شهر فرنگ!!!

سهم من این است:سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد... سهم من پایین رفتن از یک پله متروکه است... و به چیزی در پوسیدگی و غربت واسل گشتن و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:...دستهایت را دوست دارم...

 

 اسمانت را می خواهم...ولی صائقه ات را نه...من از آنها نیستم...تهدیدهایت را دوست دارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:42 توسط شقایق |